تبليغاتX
نامه های عاشقانه ی یک دیوانه
 
کار جنون من به تماشا کشیده است!
   
 

می دونم از این شعرا زیاد خوشت نمی یاد.

یادمه گفته بودی بیش تر دوست داری خودم بنویسم.

ولی با آشوبی که این روزا تو وجودمه حق بده که توان گفتن کمترین واژه ای رو از تو و عشق و چیزی که تمام وجودم رو در برگرفته و داره از درون نابودم می کنه نداشته باشم.

احساس می کنم این شعر فروغ بیش تر از هر چیز دیگه ای با افکار آشفته ی این لحظه هام هم خونی داره.

خیلی زیباست :

 

خواب، خواب، خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده

 

خسته دل نگاه می کنم:

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بینشان کشیده است

 

دوست دارمش

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش...

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم:

کاش با همین سکوت و با همین صفادر میان بازوان من

خاک می شدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که می مکد تو را

سرزمین تشنه ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می شدی ...

کاش خاک می شدی ...

 

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه ی دل تو را نمی شنود

 

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

مثل موج ها تو از کنار من

دور می شوی....

باز دور می شوی....

روی خط سربی افق

یک شیار نور میشوی

 

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

 

مثل من که نیست می شوم

مثل روزها

مثل فصل ها

مثل آشیانه ها

مثل برف روی بام خانه ها

او هم عاقبت

درمیان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار می شود

 

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست .... ؟

 

خواب، خواب، خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط 3tare
 
   
   

86/8/5 :

Page.1

 

86/8/10 :

Page.1

 

86/8/14 :

Page.1

 

86/8/16 :

 Page.1

 

86/8/18 :

Page.1  

 

86/8/19 :

 Page.1

 Page.2

 Page.3

Page.4

 

86/8/20 :

 Page.1

 

86/8/21 :

Page.1  

 

86/8/22 :

 Page.1

Page.2

 Page.3

 Page.4

 Page.5

 

86/8/24 :

 Page.1

 

86/8/25 :

 Page.1

 

86/8/26 :

 Page.1

 

86/8/29 :

 Page.1

 

86/8/30 :

Page.1

Page.2

 
 
 |    نوشته شده توسط 3tare
 
   
 

 

 

بعد از ظهر، فریبا باهام تماس گرفت. یادم رفته بود که چقدر  دلم براش تنگ شده، دوست داشت بشنوه ولی من واژه ای برای گفتن پیدا نمی کردم ... پرسید:"غصه می خوری؟"

حتی مطمئن نبودم بشه اسمش رو غصه گذاشت

میون حرفاش یکی از اون جمله هایی رو گفت که شاید قبلا از خودم شنیده بود؛ " آدما از رسیدن به آرزوهاشون می ترسن". ... خودش هم ترسیده بود، برای همین بود که داشتنش رو آرزو نکرده بود و حالا چقدر تنها بود!

 

خدایا! ببین! من نمی ترسم ... من از خواستنش نمی ترسم، نمی گم هیچ وقت نترسیدم از داشتنش ولی باور کن که امروز دیگه نمی ترسم. نمی ترسم از داشتن او و نداشتن هرچیز دیگه ای، که امید من، همه چیز منه ... همه ی زندگی و رؤیاها و آرزوهام .... همه ی عشق و امیدم.

من از رسیدن به تنها آرزوم نمی ترسم که وحشتم به خاطر از دست دادنشه .... نذار نبودنش رو باور کنم!

 

فریبا گفت:" دلم لک زده واسه اینکه یه بار دیگه روی صندلی های آخر کلاس، کنار هم بشینیم و سهراب بخونیم"

یادش بخیر! چه روزایی رو گذروندیم ...چقدر اشتباه کردم! چقدر یاد گرفتم ... وچقدر لذت بردم از اینهمه زیبایی

یاد اون همه سهراب و حافظ ورق زدن ها بخیر! چه توفیری می کرد که سر کلاس معارف باشیم یا جبر و فیزیک؟ گیرم که موقع رسم دایره توی دایره تو دفترهای هندسه حرفای سهراب بیش تر به دلمون می نشست تا پای کتاب های خشک و بی روح ادبیات:

 

.... صدا بزن تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد ، پرنده هوای فراموشی کند

ترا دیدم ، از تنگنای زمان جَستم ، ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت

به صخره ی من ریز ، مرا در خود بسای که پوشیده از خزه ی نامم

بروی که تریِ تو چهره ی خواب اندود مرا خوش است

غوغای چشم و ستاره فرو نشست

بمان تا شنونده ی آسمان هاشویم

بدرآ، بی خدایی مرا بیاگن

محراب بی آغازم شو

نزدیک آی! تا من سراسر " من" شوم.

 

هرموقع فریبا از سهراب می گه یاد اون روزی می افتم  که توی کتابخونه ی مدرسه "هشت کتاب" رو باز کردم؛

.

.

.

تو در راهی،                                من رسیده ام

اندوهی در چشمانت نشست         رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست:               لرزش یک برگ

 

احساس می کنم همیشه راهی هست، دست کم تا زمانیکه زنده ایم ... همیشه فاصله ای هست تا رسیدن!

اون روز فکر می کردم فریبا "در راهه" و من "رسیده ام"

اما امروز بیش از همیشه بهش احتیاج دارم؛ "لرزش یک برگ!"

 

شب، مامان اومد توی اتاقم و چشمش به "هشت کتاب" افتاد و هوس خوندن کرد، دلم گرفته بود. من هم کنارش نشستم و کتاب رو اتفاقی باز کردم و شعر زیبای "صدای پای آب" اومد و شروع به خوندن کردم ... چقدر دلم هوای بلند خوندن شعرای سهراب رو کرده بود:

 

... من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

 

به این فکر کردم که هنوز راهی هست تا دانش. و من هنوز در گذر از باغ عرفانم

 

... من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه  " نصیحت" گاوی دیدم سیر

 

و من الاغی بیش تر نبودم

 

... چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاریچی در حسرت مرگ

 

راستی، من کدوم یکی هستم؟ شاید شبیه پر گنجشکی که به چرخ گاری چسبیده، یا شاید مرده ای در حسرت حرکت دوباره ی چرخ زندگی...

 

... بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین، می رسد دست به سقف ملکوت

 دیده ام سهره بهتر می خواند

گاه زخمی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است

و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس)

 

اینبار قراره این همه غم و اندوه چه چیزی به من یاد بده و کجای زندگی من قراره زیباتر بشه از این همه بیقراری؟؟

.

.

.

واژه ها را باید شست

واژه ها باید خود باد، واژه ها باید خود باران باشد

 

یادم رفته بود واژه های من ضد آب نیستند ... واژه هایم خود ِ باران شده اند!

واژه هایم ملکوتی بودند

باز اما کلمات،

به زمین ریخته اند

واژه هایم نمناک، واژه هایم اندوه...

واژه هایم انگار، رنگ پاییزی غم می گیرند

... بوی باران می آید

واژه هایم به زمین ریخته اند،

گلی از دامن خاک، سر برون می آرد

عطر شبنم دارد

دست یک کودکِ فردا زده دزدانه گلی می چیند

واژه هایم باران، واژه ها می پوسند

کلماتم همه پژمرده شده ند

... عاشق منتظری چشم به راه،

گل پژمرده ای از جاریِ جو می گیرد

واژه ها حرف به حرف، واژه ها می شکنند

دستِ یک عاشق وامانده به راه،

حرف ها از گل غم می چیند،

فال هم می گیرد؛

بر لب هر گلبرگ، حرف ها می خوانند:

عشق من می آید...

آه، اما شاید ، باز ناید، نآید!

 

... گل بی گلبرگی، بر زمین افتاده ست

آسمانی بی ابر،

عاشقی چشم به راه،

کودکی شوق رسیدن دارد

حسرت از عمر گذر کرده ز چشمان کسی می بارد

خواهش بودن تو، می چکد از سر انگشتانم،

و نگاهی که پر از باران است!

 

واژه ها را باید شست

واژه ها باید خود باد، واژه ها باید خود باران باشد

 

واژه هایم خودِ باران شده اند

واژه هایم خودِ باران شده اند

 

ع ع ع ... دستی دستی شاعر شدما!

می دونی عزیزم؟ دقیقا یادم نیست ولی یه جایی خوندم که آدم می تونه عاشق نباشه و در عین حال از عشق شعر بگه ولی عاشقی نیست که شاعر نباشه

شاید من پیش از تو هم می سرودم. ولی باور کن که با تو شاعر شدم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط 3tare
 
   
 

 

 

احساس می کنم دارم می پوسم  ... درست مثه یه مرده ... دارم از درون می پوسم!

 

الان که دارم برات می نویسم صدای اذان می یاد از پنجره که به آسمون نگاه می کنم، حس می کنم هوا هنوز برای نماز مغرب کمی روشنه

 

امروز از صبح به تو فکر می کردم. ... راستش همیشه و هرلحظه ، تو  توی ذهن وقلبم هستی. اما امروز ... نمی دونم! باور کن خودم هم نمی دونم چه مرگم شده.

 

یه دوست خوب می گه نباید توی وبلاگت این همه پست های غصه دار بنویسی. می گه هرچقدر هم که دلگیر و ناراحت باشی باید خودت رو شاد نشون بدی تا خاطر معشوقت مکدر نشه

 

امروز توی نگاه نگران مادرم، ترس از افسرده شدن دخترش رو دیدم که سعی می کرد یه برنامه ی مداوم بریزه که با هم از خونه بیرون بریم

درست شده م مثه اون روزایی که تو هنوز وارد زندگیم نشده بودی؛ کسل و بی حوصله!

با اینکه اغلب خسته نیستم و خواب به چشمم نمی یاد، ولی روحم خسته س و همیشه روی تخت دراز کشیده م و سعی می کنم به خواب برم

راستش از اون شبی که خوابت رو دیدم دلم می خواد همیشه خواب باشم بلکه باز، با اون لبخند مهربونت بیای و شونه به شونه ی من راه بری

تا همین یک ساعت پیش هم خواب بودم ... بچه تر شده بودم ... دم غروب بود و من یه جای تاریک بودم ...خیلی تاریک! ... یه پسر بچه توی تاریکی کبریت می فروخت!

 

از وقتی از خواب بیدار شده م سرم مدام گیج می ره

 

نماز نخونده بودم . توی رکعت دوم نماز ظهر، سر از دومین سجده که برداشتم دیدم مهرم ترک خورده و شکسته ، درست نصف شده بود  ... انگار نه فقط خودم، که همه ی اجزاء اتاقم دارند می پوسند -  درست عین یه مرده توی قبر -  و من احساس می کنم که در نبود تو ، شبیه همین مهر ترک خورده م و نصف شده م

 

یه دوست می گه درست نیست که این همه از غم بگم اما به قول خودت اگه من غصه هام رو به تو نگم پس به کی بگم؟

 

وقتی تو بودی، همه بودند ... احساس می کردم همه ی آدم ها رو می فهمم و می تونم عاشق تک تکشون باشم

حالا تو نیستی و با اینکه همه ی اون آدمای سابق هستند یا می تونن باشن، اما دلم بدجوری گرفته و بعد از مدت ها احساس کردم که خیلی تنهام ... خیلی!

 

راستش گاهی احساس می کنم تو هم غمگینی ، اما نه از نوع معمولش

منظورم اینه که غصه و اندوه، اغلب ما رو یاد چهره های افسرده و  گریان و چنین چیزایی می ندازه ... اما گاهی اوقات به نظر می رسه کاملا شاد هستیم ولی خیلی ساده ، به خاطر یه مسئله ی کوچیک و حتی نامربوط، دلمون می گیره و بغضمون شکسته می شه و ساعت ها گریه میکنیم یا اینکه بی بهانه عصبی می شیم و بعد احساس می کنیم که چقدر غمگین و ناراحت بودیم و حتی خودمون هم متوجه وسعت این اندوه نبودیم

امروز احساس کردم روح تو هم غمگینه ... البته به سبک خودش

 

خیلی گریه کردم .. بین نماز ظهر و عصر کلی اشک ریختم و بعد از نماز عصر همین که دست به قلم بردم تا از تو بنویسم، صدای اذان بلند شد ... انگار زمان رو هم گم کرده م – باورم نمی شد خورشید غروب کرده باشه ... احساس می کنم هنوز هم خوابم یا شاید ... نمی دونم! ... خنده داره ، ولی حس یه مرده رو دارم

راستی ، مرگ چه جوریه؟ می ترسم مرده باشم و حتی خودم هم ندونم

 

دیشب بعد از مدت ها رفتم مهمانی ... تقریبا همه توی خونه ی خاله م جمع بودند... با این وجود بدجوری احساس تنهایی می کردم

مثه قدیما، پناه بردم به بچه ها و با مسعود و مهدی بازی کردم...راستش خیلی وقت بود که دیگه حوصله ی بچه ها رو نداشتم  و از اینکه وقتم رو باهاشون بگذرونم احساس لذت نمی کردم ... با این همه هنوز هم مثه بچگی هام ، این من هستم که از بچه های کوچک تر مراقبت می کنم

چند وقت پیش خاله م می گفت:" وقتی مهدی پیش توه ، خیالم حسابی راحته ... چون می دونم هیچ کس به خوبی تو نمی تونه مواظبش باشه "

 

می دونی عزیزم؟ مضحک به نظر می رسه اما حقیقت اینه که از وقتی خیلی کوچولو بودم دلم می خواست یه بچه داشته باشم ... چند روزی می شه که باز هوس داشتن بچه کرده م

 

می بینی امید؟ پاک زده به سرم . این روزا همش دارم با رؤیای تو زندگی می کنم ... نمی دونم چرا دارم این چرندیات رو می نویسم اما می خوام بدونی که خیلی دلتنگتم

 

بذار یه چیزی رو اعتراف کنم ... خسته شده م از ادبی نوشتن، از اینکه دوستانی که همیشه به من لطف دارند ، اینجا کامنت بذارن که خیلی خوشکل می نویسی و نوشته هات اشکمون رو در می یاره

وقتی احساس می کنم تو از خوندن این نوشته ها احساس رضایت نمی کنی و با وضعیتی که پیش اومده جمله های من می تونه برات آزاردهنده باشه و ممکنه حالت رو از هرچی ادبیاته به هم بزنه ، من هم از این – به قول بچه ها ؛ "زیبا نوشتن ها" – حالم به هم می خوره و  از آپ های مسخره ی خودم عق ام می گیره

 

 ... تصور می کنم دل ، ساده ترین ها رو ساده تر می پذیره

یکی نیست به من دیوونه بگه دوست داشتن که این همه چهارچوب نمی خواد.

 

فقط یه جمله ست که بی هیچ قید و بندی می تونه شرح دل من رو بده و از چیزی بگه که نه تنها در قلبم که همه ی وجودم رو سرشار کرده ؛

 

"امیدم! دوستت دارم"

 

 

می دونم حق ندارم چنین چیزی رو ازت بخوام . می دونم حتی حق ندارم دیگه اینجا و برای تو بنویسم ...

ولی باورکن تنها آرزوم اینه که برگردی!

....که اگه اینکار رو نکنی، گمون نمی کنم بیش از این تاب بیارم و مجبور می شم پشت کنم به تمامی عهد های بسته شده

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط 3tare
 
   
 

 

 

  تیک تاک ... تیک تاک ...

 

انگار سکوت همه جا رو پر کرده و من نمی دونم که چرا این ساعت لعنتی هم شرش رو کم نمی کنه و با اون صدای مزاحمش مدام رو اعصاب من راه می ره

 

تنم می لرزه ... نمی دونم از سردی هواست یا به خاطر نبود تو ... نمی دونم این سرما به خاطر پاییزه یا ازدست دادن گرمای وجود تو

تنم می لرزه ... انگشتام یخ کرده و لابد رنگم هم شبیه مرده ها شده

سکوت شب همه جا رو پر کرده و من چشم دوخته م به ساعت روی میزم که عقربه ی ثانیه شمارش با اون صدای تیک تاک مداوم، روی حوصله ی من قدم می زنه . دلم می خواد پا شم و از پنجره پرتش کنم بیرون یا بکوبمش به دیوار و از خرد شدنش لذت ببرم. اما حتی نای تکون خوردن هم ندارم ... از طرفی دلم بدجوری برای این عقربه ی ثانیه شماری می سوزه که نمی دونم چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه ست که داره همینطور در جا می زنه و من نه حوصله ی دور انداختنش رو دارم و نه حس و حال عوض کردن باتری شو و فقط می تونم با ناراحتی بهش چشم بدوزم و به این فکر کنم که از کی شروع به مردن کرد؟ قبل از رفتنت یا بعدش؟ نمی دونم! من که یادم نیست ... شاید هم درست با رفتن تو!

...درست از همون موقعی که مرگ من آغاز شد!

 

یک . دو . سه . چهار . پنج . شش . هفت . هشت . نه . ده . یازده . دوازده . سیزده . چهارده ...

 

این اعداد واسه ی تو معنی ای داره ؟

نمی دونم! شاید تو بتونی دقیقه و ثانیه ی این دو هفته رو هم محاسبه کنی

ولی این عدد ها من یکی رو فقط یاد بچگی هام می ندازه ، موقع چشم گذاشتن تو بازی قایم موشک

 

یک – دو – سه – چهار – پنج ....

 

این صدای توه یا من؟ این دفعه نوبت کیه که چشم بذاره؟ من یا تو ؟

نمی دونم چشمامونو بستیم و اونقدر شمردیم که یادمون رفت باید بگردیم پی هم. یا هر دومون قایم شدیم و هیچ کس نبود که پیدامون کنه ...

نمی دونم ... نمی دونم چی شد که همدیگه رو گم کردیم و هنوز هم پیدا نمی شیم

و هیچ وقت نفهمیدم که چرا شور و شوق پیدا شدنمون تو بازی قایم موشک- هربار ، چند ثانیه بیش تر طول نمی کشه و باز از نو چشمامونو می بندیم و پنهان می شیم

می بینی؟ ما خیلی وقته که داریم بازی می کنیم و فقط چند بار همدیگه رو پیدا کردیم ... شاید خیلی بزرگ شدیم!

ایکاش می شد برگردیم به به اون روزایی که فقط بلد بودیم تا 10 بشمریم و اونوقت فرصت نداشتیم که اینهمه از هم دور بشیم

 

یک . دو . سه ...... تیک تاک ...... تا کی می خواد این سرمای استخوان سوز ادامه پیدا کنه ؟

 

اصلا بیا از نو بازی کنیم . بیا شیر یا خط بندازیم . بیا سکه بندازیم تا معلوم شه اول کدوممون باید پیدا بشیم .... بیا پیدا بشیم! ... من از بازی با چشمای بسته می ترسم... اما قول بده دیگه هیچ وقت  قایم نشی.

 

اصلا بذار اینبار فاصله ها شروع به شمردن کنند و من و تو با هم از دستشون فرار کنیم و بریم جایی که نتونن پیدامون کنند.

می دونم که این خطوط جدایی تا بینهایت بلدند بشمرن ... بذار ما با هم باشیم و فاصله ها دلخوش کنن که می تونن تا هرکجا پیش برن

 

اصلا بیا خاله بازی کنیم، من می شم مامان ... تو بابا باش.

بذار بعد از این فقط همبازی باشیم، نه رقیب!

بیا گوشواره طلا بازی کنیم. قول می دم نذارم آقا گرگه در رو باز کنه و تو رو با خودش ببره ... بهش می گم خونه نیستی، میگم رفتی و تو قلب من خونه کردی که دستش بهت نرسه

بیا گرگ رنگی بازی کنیم و بگردیم پی قشنگ ترین رنگ عشق ... من دیگه از این همه خاکستری خسته شدم

تو بیا! اصلا قول می دم هرچی تو بخوای بازی کنیم. اما باور کن من دیگه خسته شدم از بس تو بازی تامی تامی اسکلت شبیه مجسمه ها خشکم زد و ادای مرده ها رو در آوردم.

بیا با هم خاله بازی کنیم ... من می شم خاله، تو بشو نی نی . اونوقت می برمت پارک و برات هرچقدر که بخوای بستنی و شکلات می خرم و تو قول می دی که هیچ وقت دستمو ول نکنی مبادا که گم بشی

 

می بینی؟ انگار حسابی خل شده م.

اما عزیزم باور کن که من دیگه از هرچی بازیه خسته شده م.

خسته شدم از این همه باخت تو بازی دل باختن و دلسپردگی

خسته شدم از اینکه هرکجای خونه ها ی سیاه و سفید عشق تو که پا می ذارم کیش می شم و همه ی وحشتم از اینه که نکنه آخر قصه ی من رسیدن به خونه ی مات باشه

 

نه عزیزم! دست نگهدار. دیگه ورق نریز ... حکم، دله و تو خوب می دونی از وقتیکه پا تو زندگیم گذاشتی دیگه دلی برام نمونده

کنارم نیستی و من خسته تر از اونم که بتونم رقیب خوبی برات باشم یا شاید اسطوره ی افسانه ی خاطرات تو

....دلم می خواد برای یک بار هم که شده قصه ها رو زندگی کنم ، من از این همه بازی دلم می گیره

 

عشق من!  ... بیا زندگی کنیم؛

 

من می شم لیلی ... تو مجنون باش

من حوا می شم ... تو آدم باش

من می شم ستاره ی امید ... تو امید من باش !

 

 

پ.ن: هوا به طرز وحشتناکی سرده . نمی دونم چند روز  و چند ساعت و دقیقه و ثانیه می شه که چشم دوخته م به ساعت روی میز، که مدت هاست به خواب رفته و من دقیقا نمی دونم از کی شروع به مردن کرد

و هنوز صدای جون کندن عقربه ی ثانیه شمارش که کنار عدد 6 درجا می زنه، روی صفحه ی ذهنم ناخن می کشه و من درحالیکه نای تکون خوردن ندارم فقط می تونم خیره بهش به این فکر کنم که پس کی می خواد از نفس بیافته و به این مردنش که نمی دونم از کی شروع شد پایان بده ؟؟!

هوا خیلی سرده ... تنم می لرزه و احساس می کنم که دیگه حتی حوصله ی مردن هم ندارم

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط 3tare
 
   
   

بوی باران که می دود میان فصل پاییزی دلم، دلتنگ اشک هایی می شوم که از سر دلتنگی تو ریخته ام.

بوی باران می آید و اما باران نمی بارد. مثل بغضی که این روزها سرشارم کرده و اما نمی شکند.

پاییز امسال مرا به وهم غریبی فروبرده است...این زود آمدن ها، این ابرها که اشک هایشان را می بلعند، این سرمای ناگهان، مرا می ترساند ... پاییز امسال هوای غم دارد و می ترسم که این اندوه ابدی شود.

خدای من! مگر نه این همان فصلی ست که همیشه برایم سرشار زیبایی بود؟ پس چرا این روزها، سخت دلم را می زند؟!

 

مهربانم! شاید این نبود توست که مرا اینگونه دلشکسته و پریشان ساخته ... نمی دانم تا کی می توانم غصه هایم را در دل خاموش کنم و سر نگذارم به بیابان از غم دوری تو

نمی دانم تا کی می توانم تاب بیاورم این روزهای مکرر بی تو را که گویی پایان نمی شناسند.

نمی دانم تا کی توان زیستن روزهایی را دارم که پیش از این به امید تو سر می شد و حال، من بی امید زندگی ام چه کنم؟

نه بودنت را می گذارند و نه عاشقی مرا ... تا کی تاب بیاورم بر این لحظه های سکوت که باز خنجر می زند بر زخم های دیرینه ی قلبم. ببین که این دل بی قرار من دیگر جایی برای شکستن ندارد و چشم حوایی ام دیوانه وار تر از مجنون هوای تورا دارد و دلواپس نیامدنت است.

نمی دانم پس از این تاب می آورم نگفتن از تورا؟؟! ... نمی دانم!

 

خدایا، خوب نگاه کن این کودک درمانده از روزگارت را ... این است حال و روز دلدادگی و دلواپسی  من ... نگو  این تاوان عشق است که خوب می دانم تو بر بنده های مجنونت عاشق تری ...

نگذار بودنت را فراموش کنم که اینک تنها تو برایم مانده ای و بس

نگذار! ... مرا به خود وامگذار که اگر لحظه ای بودنت را از یاد برم، از بودن خود دست خواهم کشید.

 

مهربان ترین فرشته ی زمینی من! اینک محکوم به سکوت شده ام، محکوم به ندیدنت و نشنیدنت، اما باور کن این قلم زدن ها تنها چیزی ست که برایم باقی مانده و پایان این نوشتن ها یعنی خداحافظ و خداحافظ پایان من است .

 

نمی دانم! ... نمی دانم چقدر می توانم در پایان این نامه ها دوام بیاورم و به خداحافظ نرسم.

حالا چشم هایم را می بندم تا شاید خواب تو آرام آرام میان رؤیاهای از دست رفته ام سرک کشد و مستانه از یاد ببرم این همه فاصله را که میان لمس دستان تو تا من خط جدایی کشیده اند

 

پ.ن: واژه های آخر را که می نویسم هنوز بوی باران می آید و صدای قطره هایی که هر لحظه بی تاب تر بر شیشه می شکنند. گویی در کنار واژه هایم که پس از این بغض طولانی سر باز کرده اند کلمات نمناک آسمان هم، بی صبرانه شرح دلتنگی اش را بر زمین می نویسند ، بر چهره هایی که از یاد برده اند رنگ پاییزی عشق را ..............

 
 
 |    نوشته شده توسط 3tare
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور