|
بعد از ظهر، فریبا باهام تماس گرفت. یادم رفته بود که چقدر دلم براش تنگ شده، دوست داشت بشنوه ولی من واژه ای برای گفتن پیدا نمی کردم ... پرسید:"غصه می خوری؟"
حتی مطمئن نبودم بشه اسمش رو غصه گذاشت
میون حرفاش یکی از اون جمله هایی رو گفت که شاید قبلا از خودم شنیده بود؛ " آدما از رسیدن به آرزوهاشون می ترسن". ... خودش هم ترسیده بود، برای همین بود که داشتنش رو آرزو نکرده بود و حالا چقدر تنها بود!
خدایا! ببین! من نمی ترسم ... من از خواستنش نمی ترسم، نمی گم هیچ وقت نترسیدم از داشتنش ولی باور کن که امروز دیگه نمی ترسم. نمی ترسم از داشتن او و نداشتن هرچیز دیگه ای، که امید من، همه چیز منه ... همه ی زندگی و رؤیاها و آرزوهام .... همه ی عشق و امیدم.
من از رسیدن به تنها آرزوم نمی ترسم که وحشتم به خاطر از دست دادنشه .... نذار نبودنش رو باور کنم!
فریبا گفت:" دلم لک زده واسه اینکه یه بار دیگه روی صندلی های آخر کلاس، کنار هم بشینیم و سهراب بخونیم"
یادش بخیر! چه روزایی رو گذروندیم ...چقدر اشتباه کردم! چقدر یاد گرفتم ... وچقدر لذت بردم از اینهمه زیبایی
یاد اون همه سهراب و حافظ ورق زدن ها بخیر! چه توفیری می کرد که سر کلاس معارف باشیم یا جبر و فیزیک؟ گیرم که موقع رسم دایره توی دایره تو دفترهای هندسه حرفای سهراب بیش تر به دلمون می نشست تا پای کتاب های خشک و بی روح ادبیات:
.... صدا بزن تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد ، پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم ، از تنگنای زمان جَستم ، ترا دیدم ، شور عدم در من گرفت
به صخره ی من ریز ، مرا در خود بسای که پوشیده از خزه ی نامم
بروی که تریِ تو چهره ی خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست
بمان تا شنونده ی آسمان هاشویم
بدرآ، بی خدایی مرا بیاگن
محراب بی آغازم شو
نزدیک آی! تا من سراسر " من" شوم.
هرموقع فریبا از سهراب می گه یاد اون روزی می افتم که توی کتابخونه ی مدرسه "هشت کتاب" رو باز کردم؛
.
.
.
تو در راهی، من رسیده ام
اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل!
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ
احساس می کنم همیشه راهی هست، دست کم تا زمانیکه زنده ایم ... همیشه فاصله ای هست تا رسیدن!
اون روز فکر می کردم فریبا "در راهه" و من "رسیده ام"
اما امروز بیش از همیشه بهش احتیاج دارم؛ "لرزش یک برگ!"
شب، مامان اومد توی اتاقم و چشمش به "هشت کتاب" افتاد و هوس خوندن کرد، دلم گرفته بود. من هم کنارش نشستم و کتاب رو اتفاقی باز کردم و شعر زیبای "صدای پای آب" اومد و شروع به خوندن کردم ... چقدر دلم هوای بلند خوندن شعرای سهراب رو کرده بود:
... من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
به این فکر کردم که هنوز راهی هست تا دانش. و من هنوز در گذر از باغ عرفانم
... من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر
و من الاغی بیش تر نبودم
... چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
راستی، من کدوم یکی هستم؟ شاید شبیه پر گنجشکی که به چرخ گاری چسبیده، یا شاید مرده ای در حسرت حرکت دوباره ی چرخ زندگی...
... بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین، می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس)
اینبار قراره این همه غم و اندوه چه چیزی به من یاد بده و کجای زندگی من قراره زیباتر بشه از این همه بیقراری؟؟
.
.
.
واژه ها را باید شست
واژه ها باید خود باد، واژه ها باید خود باران باشد
یادم رفته بود واژه های من ضد آب نیستند ... واژه هایم خود ِ باران شده اند!
واژه هایم ملکوتی بودند
باز اما کلمات،
به زمین ریخته اند
واژه هایم نمناک، واژه هایم اندوه...
واژه هایم انگار، رنگ پاییزی غم می گیرند
... بوی باران می آید
واژه هایم به زمین ریخته اند،
گلی از دامن خاک، سر برون می آرد
عطر شبنم دارد
دست یک کودکِ فردا زده دزدانه گلی می چیند
واژه هایم باران، واژه ها می پوسند
کلماتم همه پژمرده شده ند
... عاشق منتظری چشم به راه،
گل پژمرده ای از جاریِ جو می گیرد
واژه ها حرف به حرف، واژه ها می شکنند
دستِ یک عاشق وامانده به راه،
حرف ها از گل غم می چیند،
فال هم می گیرد؛
بر لب هر گلبرگ، حرف ها می خوانند:
عشق من می آید...
آه، اما شاید ، باز ناید، نآید!
... گل بی گلبرگی، بر زمین افتاده ست
آسمانی بی ابر،
عاشقی چشم به راه،
کودکی شوق رسیدن دارد
حسرت از عمر گذر کرده ز چشمان کسی می بارد
خواهش بودن تو، می چکد از سر انگشتانم،
و نگاهی که پر از باران است!
واژه ها را باید شست
واژه ها باید خود باد، واژه ها باید خود باران باشد
واژه هایم خودِ باران شده اند
واژه هایم خودِ باران شده اند
ع ع ع ... دستی دستی شاعر شدما!
می دونی عزیزم؟ دقیقا یادم نیست ولی یه جایی خوندم که آدم می تونه عاشق نباشه و در عین حال از عشق شعر بگه ولی عاشقی نیست که شاعر نباشه
شاید من پیش از تو هم می سرودم. ولی باور کن که با تو شاعر شدم
|